یه توهم زدی قد خدا...
یه دستی زدی به یار...
گذشته ای رو به نقد کشیدی...
پای محاکمه و اعتراف گیری نشستی...
گذشته ای که بری از تعهد بهم بود...
ادعاتو مستند کردی...
مدرک استنادتو سر چوب تهدید پرچم کردی...
تهمت زدی...زدی که بپیچی...
پیچیدی و عشق نپیچید...
عوضش ...آه...
دلی و آبرویی بهم پیچید...
آرزویی و امیدی تو کورسو موند...
به عشق شعله نکشید...
روزا اومدن و رفتن...
توی میونه باهار...همین باهار...
رقم بدهکاریت تو دفتر و دستک فلک زد بالا...
چک اعتبارت برگشت خورد...
فلک مشتتو بی تامل وا کرد...
عین تهمتهایی که زدی ...
خودت به مرور بی پروا عمل کردی...
رسوا شدی...
حجابت ور افتاد...عیان شد ریایت...
اما خواست و قانون فلک بود جانکم ...
پیچک بدخواهت نبود به همه ی نامردی ات...
هی نامرد...
تا نشه قدت...هنوز تا تراز صفر حسابت کلی راه مانده است...
کاش فلک رحم و مروت شناسد...
یا نه... زخمه قلابی است...
یا زخمه بر ساز تکراری است...
یا که نه...کلا زخمه سرابی بیش نیست...
شاید هم...
ساز من دیگر بساز نیست...
همانا او بخشنده ترین بخشاینده ی آرامش است...
بر بازستاندن اصرار مورز...
همانا که او به آنچه مستور است... واقف است...
پی نوشت:
تنهایی :اعتراف کن که آگاه شدی به شکر مضاعفی که بلعیدی...
پیچک :اعتراف می کنم ..."ارزنده و برازنده نبود از برای پیچک چون از پی اش دمی نیاسودم"..."همانا او واقف ترین واقفان است"...
من:حکیم عمر خیام می فرمایند:
| گر کار فلک به عدل سنجیده بدی | احوال فلک جمله پسندیده بدی | |
| ور عدل بدی بکارها در گردون | کی خاطر اهل فضل رنجیده بدی |